|
تو نمي داني مردن ،وقتي كه انسان مرگ را شكست داده است چه زندگي ست!
|
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک،مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه های ادامه ی خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون،بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزاد های بی سر زاییدند
و گاهواره های از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی!
نان،نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشد ه عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشت ها نشنیدند
در دیدگان آیینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره های وقیح فواحش
یک هاله ی مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوح بی تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موش های موذی
اوراق زنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشیده مرده بود،و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه ی درشت سیاهی
تصویر مینموندند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهود
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای ،جرقه ی ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و درمیان بستری از خون
با دختران بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حست ترسناک گنهکاری
اروح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه به بیرون میریخت
آنها به خود فرو میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانیان کوچگک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده ی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ،ایمان ست!
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه،ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
فروغ فرخزاد
در آمد:
آنچه که در پی میآید ، تلخیصی از رساله (التنزیه لاعمال الشبیه) تالیف علامه جلیل حضرت آیت الله سید محسن امین جبل عاملی است.این عالم بزرگوار پس از مشاهده پاره ای از محافل عزاداری به خرافات و بدعت ها و به ثبت پاکسازی و اصلاح این مجالبس به تحریر این رساله و نشان دادن برخی از مواضع تحریف در عزاداری حسینی پرداخت.
ترجمه این مقاله که اینک پیش روی شماست نیز توسط مرحوم جلال آل احمد در سال 1322 انجام گرفت آنگاه که او به تازگی از نجف اشرف بازگشته و در انجمن اصلاح فعالیت داشت.
ضمن مسالت نمودن رضوان الهی برای مولف ارجمند ، امید آنکه مقبول افتد.
......................
خواننده ي عزيز،
قصه ي « خواب و بيداري» را به خاطر اين ننوشته ام كه براي تو سرمشقي باشد. قصدم اين است كه بچه هاي هموطن خود را بهتر بشناسي و فكر كني كه چاره ي درد آنها چيست؟
.................
خواص عددها
زیر آسمان کبود، در یک گوشه دنیا کشوری بود. نمی دانم شرق بود یا غرب. اصلا روی زمین کروی که شرق و غرب معنی ندارد! هر محل شرق جایی است و غرب جایی دیگر. خوب بگذریم، این حرفها آخرش به جاهی باریک می کشد!
....................
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
............
درود بر شما
کم کم داریم به عید نوروز نزدیک میشیم و آخرین روزهای اسفند رو با تمام خوبی ها و بدیهاش پشت سر میزاریم.اول از همه این عید رو به همه شما تبریک میگیم و امیداواریم سال جدید سالی پر از خیر وبرکت و شادی و آسایش براتون باشه.جا داره از دوستای گلمون تشکر کنیم که توی این سال همیشه به یادمون بودن و با صحبت ها و نظراتشون باعث دلگرمی ما شدن.

صمیمانه سپاسگزاریم از: علی عزیز(آوای گلپا)، شیمای نازنینمون(دختران گندم)، مرجان و معین (حرف دل دو عاشق) ، یاسی گلمون(دختری باکوله باری از امید) ، جعفر عدنانی عزیز(پرواز) ، دوست و همدانشگاهی عزیز علیرضا(تاریکخانه )، حسین اردکانی ارجمند (نگار کویر) ، دوست قدیمی م.تنها(وقتی دلتنگ شدی بیا اینجا)، تینای مهربون (زنانگی های ممنوع) ، رضا و بهروز عزیز(دهل) ،رسول رئیس جعفری و عزیز و دوستاش(و خدایی که در این نزدیکی است) دوست محترممون رضا کمانگر ، شبلی دوست بسیار محترممون ، داداش ممد گل ، داداشی امیر نازنین، ماهی کوچولو عزیز و دوست داشتنی ،مهناز گل و بلبل ، برادر گلمون صدرا ،سوران ، جواد یزدی زاده ، ترانه ، مجید، عزیز دلمون و بابایی ، مجتبی، آسمان آبی ، دوست ، علی و کامران ، الدوز ،گلادیاتور، پسر شهر آباد، اقیانوس تنها ، tanzad، نوشین، جسد ،سالار کوچولو .
در آخر هم تشکر میکنم از دوست بسیار عزیز و محترمم سعید که همیشه با مهربونی هاش به من امید میده.دوست نازنینم ممنون به خاطر تمام خوبی ها و صفا و صمیمتتون.
امیدواریم اسم همه دوستان رو برده باشیم .اگر کسی رو از قلم انداختیم به بزرگی خودش ما رو ببخشه .
چند روز پیش به این فکر میکردم که امروزه مراسم نوروز برای همه به شکل یه عادت در اومده و دیگه زیاد کسی از حکمت نوروز و سفره هفت سین نمی دونه.برای مثل خیلی از ماها اسم میر نوروزی رو از یاد بردیم که اگر دقت کرده باشید در شعر حافظ هم به اون اشاره شده:
سخن درپرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

توی این نوشتار قصد دارم تعریفی مختصر از عید و سنتهایی آریاییمون داشته باشم:
در فرهنگ ایرانزمین ؛ هفت سین نماد هفت گامه ی رسایی ؛ یا هفت مرحله ی کمال است . زرتشت که بیخ و بن فرهنگ و هستی شناسی ایرانی است به این هفت گامه ی رسایی باور دارد و پیروان خود را در گذر از این گامه ها راهبری می کندنخستین گامه از این هفت گامه ی رسایی ؛ باورداشتن به یکتایی گوهر هستی بخش اهورا مزدا ؛ یا همان دانش بزرگ است که هستی پدید آمده از اوست این گامه « هرمزد » یا اهورا مزدا نامیده میشود و شماره ی یک آنرا نمایندگی می کند . گامه ی دوم باور داشتن به دو نهاده ی بزرگی است که هستی پدید آمده ازهمدایش یا ترکیب آنها است . می دانیم که هر چیزی وارون خودش را در درون خود ؛ یا همراه خود دارد . مانند شب و روزاین دو نهاده در درون و در منش آدمی بگونه ی نیک و بد ؛ شایست و ناشایست ؛ زشت و زیبا ؛ دلیری و ترس ؛ خشم و نرمخویی ؛ کینه ورزی و مهرورزی ؛ فراپویی و فروپویی ؛ دادگری و ستم گری ؛ دهشمندی و فرومایگی ؛ آزادگی و بندگی ؛ آزمندی و بی نیازی ؛ و سر انجام خرد ورزی و خرافه باوری دیده و شناخته می شوند ؛ که زرتشت این دونهاده را ( انگره مئنیو ) ؛ یعنی منش بر خاسته از خشم و ناراستی و دروغ ؛ و پتیارگی .... و ( سپنتا مئنیو ) ؛ یا منش نیک که برخاسته از خرد نیک و اندیشه ی نیک و اراده ی نیک است ؛ و آنرا سپنتا ؛ یعنی سزاوار ستایش می نامد . در این گامه ی رسایی آدمی باید میان این دونهاده چینه بندی یا مرزبندی کند و به آزادی یکی از این دو راه را برای خود بر گزیند پس از گزینش ؛ نهاده ی نیک ؛ یا همان سپنتا مئنیو ؛ و (منش سزاوار ستایش) ؛ به توانایی و نیرومندی می رسیم ؛ چرا که اندیشه و گفتار و کردا نیک از دانایی بر می خیزند و دانایی سر آغاز توانایی است. پس شماره ی سه نماد دانایی و توانمندی است و قدرت استدر گامه ی چهارم بجایی می رسیم که آنرا شهریاری و یا نیروی فرماندهی می نامیم ؛ این شهریاری نه آن است که بر سرزمینی ؛ و یا بر مردمان دیگر پادشاهی کنیم ؛ بلکه آن است که بر روان فرماینده ؛ یا نفس اماره خود چیره باشیم و به خواست های ناشایست خود ؛ و روان فرماینده و آن دو دیو گردن فراز آز ونیاز که در درون ما خانه کرده اند بگوییم نه !! . این چهارمین گامه ی رسایی را زرتشت در زبان گانهایی خود ( خشترا ) می نامد ؛ و همان است که بفارسی نو شهریور شده است . پس از این گامه بجایی می رسیم که می توان آنرا گامه ی پاک روانی و خرد کامل دانست ؛ این گامه در اوستا « سپنته آرمئیتی » در پهلوی سپندارمذ و در فارسی نو اسفند نامیده میشود .
در ششمین گامه میرسیم به گامه ی رستگاری ؛ یا رسایی که بگفته ی عارفان همان مرحله انسان کامل است ؛ زرتشت این گامه را ( هئوروتات ) می نامد ؛ که در پهلوی به پیکر خردات در آمد و امروز خرداد می گوییم .
این گامه که ششمین گامه ی رسایی است ؛ سکویی می شود ؛ برای پرواز بسوی جاودانگیها و لایتناهیها ؛ بدون رسیدن به این گامه ؛ نمی توان بجاودانگی رسید و با گوهر هستی بخش هزدا اهورا یگانه شد ؛ زرتشت ؛ این آخرین ؛ یا هفتمین گامه را « امرتات » می نامد که ما امروز بنادرست مرداد می گوییم که بسیار زشت و نا پسند است ؛ چرا که : بهر نخست این واژه ؛ ( ا ) یعنی بدون ؛ و ( مرداد ) یا( مرتا ت ) یعنی ( مرگ ) ؛ پس ( امرداد ) می شود ( بیمرگ ) ؛ پس هنگامی که ما بجای امرداد می گوییم مرداد ؛ دادار آفریدگار را مردنی مینامیم این است که باید این واژه را آنگونه که هست بر زبان جاری کنیم . بجای مرداد بگوییم امرداد .
این هفت گامه ی رسایی که بر شمردیم ؛ در اوستا به پیکر هفت امشاسپند دیده می شوند . این یک واژه ی سه بهری است ؛ بهر نخست آن ( ا ) ؛ چنانچه پیشتر گفتم بچم : ( بی ) ؛ ( بدون ) ؛ و بهر دوم « مشه» ؛ از ریشه ی مردن است ؛ . بهر سوم ؛ spanta بچم ستودنی یا مقدس است ؛ بنا براین همدایش ؛ یا ترکیب این سه بهر ؛ می شود نامیرندگان مقدس .
پس« سین » نخستین وات ؛ یا حرف واژه ی سپنتا ؛ بچم ستودنی ؛ یا مقدس است ؛ پس آنچه بر سفره ی نوروزی گذاشته می شود هفت سین است . بدین ترتیب که بگونه ی نمادین هفت دهش نیک زمین را بیاد این هفت گامه ی رسایی بر سر سفره نوروزی می گذاریم تا بهنگام نوشدن گیتی بیاد داشته باشیم که ما نیز باید خود را نو کنیم و از این هفت خوان بگذریم .
جشن نوروز جشن زایش زمین و آسمان است.فرورها که نام فروردین از نام انها گرفته شده ، به زمین میآیند و مهمان بازماندگان میشوند .فروره فرشته های نگهبان آدمیان در آسمان هستند .روح در گذشتگان هم هستند .فرورهانیروهاییی هستند که از پیش اهورا مزدا میآیند و بعد از مرگ انسان پیش اهورا مزدا باز میگردند.فرور جزء ایزدی و اهواریی ماست.با روان ما میآمیزد و روان ما را راهنمایی میکند.فرورها همزاد روحانی ما ، پیش از ما در آسمان بوده اند و با ما به زمین میآیند.
دنیای روشنایی قلمرو اهورا مزدا است.در موقع سال تحویل فرورها ی درگذشتگان به زمین میآیند و مهمان بازماندگان میشوند و در شادی خانواده شرکت میکنند.پس بایستی خانه تمیز، لباسها نو ،سفره پر و پیمان و اجاق خانواده روشن باشد.فرورها از سبزه و خرمی شاد و میشوند و دعا میکنند .اما اگربازماندگان خود را مفلوک و از همدیگر قهر ببینند از رنجشهای خانواده دلگرفته میشوند .نفرین میکند و میروند.
هفت سین نماد شادی و وفور نعمت و سمبل اهورا مزدا است که در راس شش امشاسپند قرار دارد.امشاسپندان صفات اهورا یا مظاهر او هستند.
زرتشتیان بالای سفره کتاب اوستا میگذراند و ما مسلمان ها قرآن میگذاریم .
انار: نمادی است از سینه زنان هنگام زاییدن، پس علامت باوری است.انار درخت مقدرسی است ، چرا که شکوفه هایش شبیه شعله آتش است.
سبزه :علامت وفور نعمت و باروری است.( نماد خرمی و نو زیستی)
سرکه : نماد شادی ( میوه درخت تاک در ایران میوه شادی خوانده میشد )
سمنو: از جوانه گندم آماده میشود که مقدس ترین گیاهان است.اولین غذایی که آدم خورد.خوردن سمنو باعث باروری میشود.( نماد خیر و برکت)
شکوفه سنجد: محرک دلباختگی است که به زایندگی میانجامد.نمادی است از زایندگی کیهانی ، حیات و بزر حیات
سیر :یک گیاه طبی است .هر چند بویش اهریمنی است اما به علت خواص طبیعی استثناست. سیر نگهبان سفره نیز هست ( در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند )
سکه: علامت برکت است.
سنبل: در قدیم گل نایابی بوده.
سماق: نماد مزه زندگی
سیب: نماد باروری و زایش، مهر و مهرورزی است .
تخم مرغ: ساده ترین نمادی است از نطفه و زایش .و اینکه چرا روی آینه گذاشته میشود ؟وقتی گاو کیهانی در موقع تحویل سال کرده زمین را از این شاخ به شاخ دیگر میاندازد، تخم مرغ روی آینه تکان میخورد.آینه هم مقدس است.در آینه زندگی را میبینیم. ( رفع کدورت و یکرنگی)
آب: نشان آناهیتا فرشته آب است.و همچنین نماد پاکی و پاکیزگی است و نشان آبادانی و همینطور صافی، پاکی و گشایش در کارها میباشد
ماهی: هم نماد آناهیتاست ، زیرا که بی آب زنده نمیماند.
ميوه ،آجيل و يک تکه نان يا مقداري برنج هم نشان از پر برکت بودن سفره دارد
شمع روشن به نیت روشنایی و طول عمر اعضای خانواده که به همین دلیل اعتقاد بر این بوده که شمع هفت سین را نباید خاموش کرد و در صورت لزوم این کار باید با برگ سبز یا نقل و نبات انجام شود
اسپند هم گیاهی مقدس محسوب شده و نمادی از بوی خوش است
در سفره مرسوم است، گل، شیرینیهای سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران و آینه، قرار دهند.

به هنگام تحویل سال همه اعضای خانواده جامه های تازه خود را پوشیده و دور سفره هفت سین گرد می آیند . پدر بزرگ و مادربزرگ در بالای سفره و پس از آنها پدر و مادر و فرزندان در کنار سفره می نشینند . عقیده بر این است که به هنگام تخویل سال همگی باید به آینه نگاه کنند و پس از آن بزرگترین فرد خانواده قرآن را برداشته و اندکی از آن را می خواند . قبل از تحویل سال همه اعضای خانواده دعای تحویل سال را بارها زیر لب زمزمه می کنند :
یا مقلب القلوب والابصار ، یا مدبر اللیل و النهار ، یا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال .
از دیگر عقاید این است که آینه ای را به صورت خوابیده در سفره قرار داده و تخم مرغی را روی آن قرار می دهند و می گویند که به هنگام تحویل سال این تخم مرغ تکان می خورد . این عقیده از آنجا سرچشمه می گیرد که قدما می گفته اند کره زمین بر روی شاخ گاوی قرار گرفته است و هر گاه که گاو خسته می شود کره زمین را از یک شاخش به سمت دیگر پرتاب می کند و این مواقع همان زمان تحویل سال است هنگام تحویل سال توپی شلیک می شد که از صدای آن همه متوجه تحویل سال نو می شندند که از صدای آن همه متوجه سال نو می شدند و آنگاه همگی به روبوسی مشغول شده و فرا رسیدن سال جدید را به یکدیگر تبریک می گفتند و پس از آنکه بزرگترها عیدی های کوچکترها را که معمولاٌ سکه و یا اسکناس بوده است از لای قرآن کریم درآورده و به آنها می دادند . پس از آن ، بسته به هنگام تحویل سال که اگر روز باشد فوراٌ افراد کوچکتر فامیل به دیدن بزرگترها رهسپار می شوند و معمولاٌ ناهار یا شام روز اول عید را در منازل بزرگان خویش صرف می کنند باز این عقیده حکمفرماست که در روز اول عید باید رشته پلو خورد تا به این وسیله در سال جدید سر رشته کارها دستشان آمده و تا پایان سال از دستشان خارج نشود .

تشويش
بنشينيم و بينديشيم
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي
پراكنده
جنگلي بوديم،
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينك انبوه درختاني تنهاييم
مهرباني، به دل بسته ما مرغيست
كز قفس در نگشاديمش
و به عذري كه فضايي نيست
وندرين باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوايي نيست
ره پرواز نداديمش
هستي ما كه چو آيينه
تنگ بر سينه فشرديمش
از وحشت سنگانداز
نه صفا و نه تماشا
به چه كار آيد؟
دشمني دلها را با كين خوگر كرد
دستها با دشنه همدستان گشتند
و زمين از بدخواهي به ستوه آمد
اي دريغا، كه دگر دشمن رفت از ياد
وينک از سينه دوست
خون فرو ميريزد.
دوست، كاندر بر او گريه انباشته را
نتواني سر داد
چه توان گفتش؟
بيگانهست
و سرايي كه به چشمانداز پنجرهاش نيست
درختي كه بر او مرغي
به فغان تو دهد پاسخ،
زندان است
من به عهدي كه بدي مقبول،
و توانايي داناييست؛
با تو از خوبي ميگويم.
از تو دانايي ميجويم.
خوب من،
دانايي را بنشان بر تخت
و توانايي را حلقه به گوشش كن!
من به عهدي كه وفاداري
داستانيست ملالآور
و ابلهي نيست دگر، افسوس،
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتي را
به اميدي كه خرد فرمان خواهد راند
ميكنم تلقين.
وندرين فتنه بيتدبير
با چه دلشوره و بيمي نگرانم من ...
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر
و چه خواهد آمد بر سر ما؟
با اين دلهاي پراكنده
بنشينيم و بينديشيم.
هوشنگ ابتهاج(ه . الف.سایه)